دریا

امروز با دختر خاله ام و دخترش هانیه رفتیم لب دریا. البته دریا که چه عرض کنم همه اش سنگ و لجن و جلبکه.آدم اصلا بدش میاد نگاه کنه . شنا که اصلا نمی شه کرد

اونقدر بچه ها دلشون می خواست برن تو آب که لختشون کردم و رفتیم تو همون جلبکا نیم ساعت نشستیم. بعدش هم رفتیم خونه و با آلا یک ساعت تو حموم آب بازی کردیم...

شب خیلی گرسنه ام بود رفتم تخم مرغ سرخ کردم آلا گفت من صبحانه خیلی دوست دارم:)

بعدش رفت پیش باباش و باباش بهش یه بستنی داد ...

گفتم آلا نمی خوای بخوابی؟ گفت نه . ماما دوست ندارم...

بستنیشو که خورد و تموم شد اومد گفت: می خوام رو دست ماما لالا بکنم . می خوام اینجا لالا کنم . ماما دوست دارم . و همینطور دست من رو گرفته بود بوس می کرد

موقع خواب آلا هی من رو نازی می کرد می گفت: ماما اوخ شدی؟ آخی... نازی ... نازی
:)

/ 2 نظر / 48 بازدید
الا

الا هم اسمی تو[پلک]

الا

سلام الا جون چه طوری راستی خیلی دو ستت دارم