آلا کوچولو روز شنبه 1 تیر 1387 معادل 21 ژانویه 2008 ساعت 12:25 ظهر بدنیا اومد.
بیوگرافی آلا قبل از تولد
ايميل مامان آلا
مطالب اخیر
سفر به کویت
تولد سه سالگی آلا کوچولو
سر کار!
واکسن
دریا
اولین سینما
مشهد - بحرین
مشهد
شمال
آرشیو وبلاگ
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
اردیبهشت ۸٩
بهمن ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
شهریور ۸٢
لینک دوستان
ملیسا
آرش
اوستا
آمار وبلاگ
RSS 2.0
از تعطیلات عید فطر استفاده کردیم و یه هفته ای با آلا و باباش رفتیم کویت...
برای اولین بار آلا خیلی اذیت کرد و همه اش گریه می کرد و بهونه می گرفت با اینکه تو سفرهای قبلی دختر خوب و آرومی بود.
با اینحال خیلی بهش خوش گذشت. اینم چند تا عکس از آلا کوچولوی سه سال و دو ماهه:







تولد آلا روز سه شنبه 1 تیر بود ولی چون دوشنبه اش مامانم می خواست بره ایران جشنش رو جمعه گرفتیم براش که کلی خوشحال شد و ذوق کرد




روز سه شنبه هم به مناسبت تولدش من و آلا و باباش رفتیم سیف مال و آلا کلی با اسباب بازیها و مکعب ها بازی کرد و کلی خونه های بزرگ ساخت. هر دستوری هم می داد باید زود اجرا میشد وگرنه فوری با حالت اعتراض می گفت: تولدم نیست؟؟؟؟؟

پریشب هم به مناسب گرفتن مدرک مسترم و معدل بالام که شد 98 (A) بابای آلا برام تو پیزا هات جشن گرفت و بعدش هم آلا کلی بازی کرد و خوشحال بود

آلا هنوز پمپرز می پوشه و با اینکه اکثر وقتا میگه ببرمش دستشویی اما هنوز موفق نشدم پمپرز رو ازش بگیرم.
باباش باهاش انگلیسی حرف می زنه من و فامیلام ایرانی و فامیلای باباش عربی بخاطر همین کاملا گیج شده و گاهی همه کلمه ها رو قاطی می گه.

تا کار بدی می کنه فوری میاد بوسم می کنه می گه دوستت دارم.
علاقه ی زیادی به نقاشی کردن داره مخصوصا نقاشی روی دست و پاش
مبایل گالاکسی که باباش واسه روز تولدم که دو هفته قبل از تولد آلا خریده بود همه اش دستشه و یه فولدری داره به اسم آلا که توش پر از بازی و نقاشیه و خودشو با اونا سرگرم می کنه

بیشتر وقتا به من می گه تو آلایی و من مامانتم. صبح که بلند می شه فوری می پرسه مامانت کو؟ و من می گم تویی و خیالش راحت میشه که حواسم به بازی هست.
علاقه ی زیادی به عروسکاش داره و باهاشون بازی می کنه.
داریم برنامه ریزی می کنیم از سال تحصیلی جدید بفرستیمش مدرسه اما هنوز تصمیم نگرفتیم چه مدرسه ای

می گه:
ماما من می خوام برم, تو گریه نکن خب؟
می گم کجا می خوای بری؟
می گه: سر کار!

امروز صبح مامانم آلا رو برد دکتر و واکسن زدن براش
پيام هاي ديگران () link سهشنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸٩ - مامان آلا کوچولو
امروز با دختر خاله ام و دخترش هانیه رفتیم لب دریا. البته دریا که چه عرض کنم همه اش سنگ و لجن و جلبکه. آدم اصلا بدش میاد نگاه کنه . شنا که اصلا نمی شه کرد
اونقدر بچه ها دلشون می خواست برن تو آب که لختشون کردم و رفتیم تو همون جلبکا نیم ساعت نشستیم. بعدش هم رفتیم خونه و با آلا یک ساعت تو حموم آب بازی کردیم...
شب خیلی گرسنه ام بود رفتم تخم مرغ سرخ کردم آلا گفت من صبحانه خیلی دوست دارم:)
بعدش رفت پیش باباش و باباش بهش یه بستنی داد ...
گفتم آلا نمی خوای بخوابی؟ گفت نه . ماما دوست ندارم...
بستنیشو که خورد و تموم شد اومد گفت: می خوام رو دست ماما لالا بکنم . می خوام اینجا لالا کنم . ماما دوست دارم . و همینطور دست من رو گرفته بود بوس می کرد
موقع خواب آلا هی من رو نازی می کرد می گفت: ماما اوخ شدی؟ آخی... نازی ... نازی
:)
امروز آلا در سن دو سال و دو ماه و سه هفته و دو روزگیش برای اولین بار رفت سینما و فیلم اسباب بازیهای 3 رو نگاه کرد. خیلی دختر خوبی بود و اصلا اذیت نکرد و خیلی هم بهش خوش گذشت . الان هم هی می گه بریم سینما






فرودگاه جدید افتتاح شده بود و خیلی بهتر و راحت تر از فرودگاه قبلی بود.
پرواز راحتی داشتیم . فقط یه زن دهاتی ایرانی کنارم نشسته بود که دهانش بوی عجیبی می داد و هرچقدر من خودم رو عقب می کشیدم اون میومد تو صورتم هی حرف می زد و داشتم کلافه می شدم. آلا هم خیلی خوب بود و اذیت نکرد
امروز برگشتیم مشهد. تو هواپیما آلا خیلی اذیت کرد و گریه کرد و می خواست وسط هواپیما دراز بکشه .
پيام هاي ديگران () link یکشنبه ۱٤ شهریور ۱۳۸٩ - مامان آلا کوچولو
صبح آماده شدیم رفتیم لب دریا... از کنار ساحل راه می رفتیم و دریا خیلی موج داشت... اینم آلا:

ساغر و آلا:



یک ساعتی همینطور لب ساحل نشسته بودیم و با هر موجی که میومد پرت می شدیم عقب و کلی آب می خوردیم.
اونقدر تو آب نشستیم که آلا گیچ شده بود و می گفت بریم خونه دریا دوست ندارم. بلند شدیم بریم خونه که دمپایی ام پاره شد و یه دمپایی جدید خریدیم. رفتیم خونه حموم کنیم ولی آب گرم قطع بود و فقط تونستیم با آب خالی سرد شن هامون رو پاک کنیم . غروب بود که هممون آماده شدیم و رفتیم همون رستوران دیروزی که لب دریا بود و جوجه کباب و قرمه سبزی و ماهی قزل آلا خریدیم .
پيام هاي ديگران () link شنبه ۱۳ شهریور ۱۳۸٩ - مامان آلا کوچولو
ساعت 9 اینا بود که همه بیدار شدیم و صبحانه خوردیم و اساس هامون رو جمع کردیم با خانواده ی فومنی خداحافظی کردیم و رفتیم ساحل گیسوم . دو ساعتی تقریبا راه بود ولی راه خیلی خیلی قشنگی بود. تو ساحل گیسوم یه خونه اجاره کردیم و وسایلمون رو گذاشتیم رفتیم تنها رستورانی که اونجا بود و ناهار خوردیم . من برای اولین بار میرزاقاسمی خوردم که اصلا خوشم نیومد . ماهی قزل آلا هم خوردیم که خوشمزه بود و خورشت مرغ و خورشت لوبیا..
بعد رفتیم دریای زنا رو چک کردیم که گفتن تا 5 عصر بازه...
تو راه برگشتن از کنار ساحل راه می رفتیم و یه تیوپ که شکل جوجه هم بود واسه آلا خریدیم...

رفتیم خونه و مایوها و وسایلمون رو جمع کردیم که بریم دریا شنا کنیم...
باز از کنار ساحل رفتیم تا رسیدیم به دریای زنا که کلی دور تز از خونه مون بود . همینکه من پامو توی آب گذاشتم صدای سوت اومد و یه خانمی دوید گفت که شنا دیگه ممنوعه و باید بیاین بیرون چون دریا طوفانی شده و پرده ها پاره می شن و دیده می شین!...


صبح زود ساعت 6 اونقدر این گاوها ماع ماع می کردن و جوجوها جیک جیک می کردن و اردک ها واک واک می کردن که اصلا نتونستم بخوابم و بلند شدم دیدم بابای خانواده داره شیر گاوا رو میدوشه . دویدم رفتم دوربینم رو آوردم و ازش عکس گرفتم و فیلم برداری کردم:



بعد هم سطل شیر تازه ی گاوه رو ازش گرفتم و بردم تو آشپزخونه . روش پر بود از کف. گوساله هه اومده بود و از مامیش شیر می خورد که از اون هم فیلم گرفتم . یه گوساله وحشی و بداخلاقی بود و نمی تونستم نزدیکش بشم وگرنه لگد می زد. بابای خانواده گفت اگه می خوای رام شه باید با شونه بخوارونیش تا خوشش بیاد و آروم شه . بعد رفت برام یه شونه که شونه هاش آهنی بود آورد و منم شروع کردم به خواروندن گوساله هه . یک ساعتی این کار رو کردم تا اینکه اونقدر گوساله هه آروم شده بود و هی خودش رو لوس می کرد برام و دهنش رو می مالید بهم . آلا اینا هم بیدار شدن و آلا اومد گفت می خوام گاوه رو شونه کونم و من شونه هه رو دادم دستش و اونم کمی گوساله هه رو خواروند. البته بیشتر می زدش تا بخواروندش:

دستامون قهوه ای قهوه ای شده بود از گوساله هه و کلی با صابون شستیم تا رفت. بعد از صبحانه آماده شدیم رفتیم ماسوله . یک ساعتی تو راه بودیم . ماسوله خیلی قشنگ بود و هر خونه ای روی پشت بوم خونه ی قبلی ساخته شده بود:


بازارش هم رفتیم که چیز جالبی نداشت

وقتی برگشتیم خونه اونقدر خسته بودیم که بعد از ناهار هممون خوابیدیم . تازه داشت خوابم عمیق می شد که صدام کردن بریم قلعه رود خوان چون احتمال می دادن فردا بارون بیاد و نتونیم بریم. من که خیلی خسته بودم و سرم هم به شدت درد می کرد . یه قرص خوردم و رفتیم باز یک ساعتی توی راه بودیم تا رسیدیم . شونصد تا پله بود تا برسیم به قله ی کوه . خیلی سخت بود و من پاهام می لرزید و شر شر عرق می ریختم و نفسم گرفته بود و سیاه شده بودم . آلا رو هم نوبتی بغل می کردیم ولی اونقدر سخت بود که نمی شد از زیبایی اونجا لذت برد. ربع ساعتی بیشتر نمونده بود به قله که به یه استراحت گاه رسیدیم که تخت داشت و من همونجا ولو شدم و گفتم دیگه نمیام خودتون برین. اونا هم رفتن و ما اونجا نشستیم و تازه وقت کردیم کمی به طبیعت نگاه کنیم. 4 تا پفک خوردیم و یخمک می فروختن که خریدیم و خوردیم و تخمه شکوندیم و کلی گفتیم و خندیدیم و خیلی خوش گذشت. این هم عکس از بالای قله که ما نرفتیم

وقتی برگشتن باز تمام اون شونصد تا پله رو باید پایین می رفتیم. هوا هم تاریک شده بود و نور زیادی نبود. هیچ وقت تو عمرم اینقدر خسته نشده بودم و اینقدر زجر نکشیده بودم . وقتی رسیدیم باورم نمی شد که پله ها بالاخره تموم شدن.
شب همه خوابیده بودن و اومدم بخوابم که دیدم توی پشه بند یه سوسک سیاه گنده گیر کرده . وااای داشتم می مردم از ترس. می خواستم گریه کنم . یواش پشه بند رو زدم بالا و فرار کردم اومدم برم تو اتاق دیدم یه گربه داره برا خودش راست راست میگرده. تا نزدیکیهای صبح توی اتاق بدون پشه بند نشسته بودم و با نگاهم حرکت سوسک ها و زنبور ها و پشه ها رو کنترل می کردم
پيام هاي ديگران () link چهارشنبه ۱٠ شهریور ۱۳۸٩ - مامان آلا کوچولو
پرواز ساعت 11 و ربع بود .وقتی رسیدیم رشت تاکسی گرفتیم و رفتیم فومن. یک ساعتی توی راه بودیم ولی اونقدر بیرون قشنگ بود و سرسبز بود که آدم اصلا احساس خستگی نمی کرد...
رسیدیم خونه ی دوستم اینا که وسط یه باغ بزرگ بود و کلی جوجه و گاو داشتن...آلا که دیگه داشت از خوشحالی پر در میاورد و وسط جوجه ها دور خودش می چرخید



یه کم استراحت کردیم و بعد رفتیم بیرون آلا رو نشوندیم تو فرغون و هلش دادیم . کلی هم دنبال گاو و جوجه ها دویدیم. راهی که به خونشون می رفت یه راه طولانی بود که پر از درخت بود و خیلی قشنگ بود . کمی هم تو اون جاده قدم زدیم

حشرات مختلف از جمله سوسک های عجیب غریب و زنبور هفت گز اونجا فراوون بودن. با اینکه روز هوا خیلی گرم و مرطوب بود ولی شبش خیلی خیلی خنک بود
پيام هاي ديگران () link سهشنبه ٩ شهریور ۱۳۸٩ - مامان آلا کوچولو
جمعه 11 صبح بیدار شدم و دیدم ای داد بیداد من که خونه ام خالیه صبحانه چی بخوریم ناهار چی بخوریم. سریع رفتم بقالی و کلی چیز خریدم و تخم مرغ درست کردم
سفره ی صبحانه رو چیدیم و اونها کلی ذوق کرده بودن که تخم مرغ دست پخت من رو می خوردن .

آلا هم که خواب خواب بود بسکه خسته بود

بعد هم خونه رو برق انداختیم و نشستیم فیلم دیدیم و تخمه شکوندیم.


ساعت 4 عصر دوستم که معتاد اینترنته نتونست تحمل کنه و رفت خونشون ... من هم کلی لباس شستم .
ساعت 8 شب با ساغر پیاده رفتیم تا رستوران بینالود که تابستون پارسال عاشق ساندویچ هاش بودم و غذا خریدیم و شماره اش رو هم گرفتم . گفت که حتی روزها هم بازه... تو راه برگشتن هم کمی میوه و سیب زمینی و پیاز خریدم ... رفتیم خونه و بعد از شام رفتیم طبقه پایین که حمومش آب گرم داره و من حموم کردم و برگشتیم بالا ... اومدیم بخوابیم که ساغر داد زد سووووووسک... وااای من که تو عمرم سوسک نکشته بودم پیفپاف رو دست گرفتم و بچه ها رو کردم توی اتاق و اونقدر روی سوسکه پیف پاف زدم که سوسکه محو شد و تا الان هرچی می گردیم حتی جسدش رو هم پیدا نمی کنیم... بچه ها رو خوابوندم و خودم هم کنارشون خوابیدم . ساعت 3 بود که آلا بیدار شد و گریه می کرد و بهانه می گرفت .
پنج شنبه ساعت 4 رفتم خونه ی دوستم و با همدیگه آلا رو بردیم دکتر اطفال. گفت که وزن آلا خیلی طبیعی و خوبه و شیر رو قطع کن تا غذا خوب بخوره . یه سری دوا و ویتامین هم داد . من و دوستم رفتیم خونه و کلی حرف زدیم و تخمه خوردیم. ساعت 8 و نیم بود که رفتیم دنبال ساغر و با هم رفتیم بازار غدیر کنار حرم که وسطش یه کافی شاپ داره و من عاشق آب طالبی گلاسه هاش هستم که با بستنی سنتی میکسه. همونجا بودیم که خواهرم مسج زد و گفت همه نمره هاتو A شدی و من از خوشحالی جیغ زدم. بعد از آب طالبی گلاسه از همونجا شام خریدیم که اصلا خوشمزه نبود ... بعد کمی پیاده و کمی با ماشین رفتیم تا 12 شب رسیدیم خونه . کولر خراب بود و فقط سنترال اتاق کار می کرد. آلا و ساغر رو گذاشتیم تو اتاق و من و دوستم توی حال. تا خواستم بخوابم صدای گریه ی آلا بلند شد که جی جی می خواست . من هم چون تصمیم گرفتم بهش شیر ندم توی شیشه اش آب جوش ریختم . 2 ساعتی گریه کرد و اذیت کرد و دوستم رو هم حسابی بیخواب کرد .



چپس و بستنی هم خریدیم و خوردیم . سه ساعت گذشت و ما رفتیم خونه . وااای خونه .. آلا می گفت : ببین! اینجا خونه است . . . و هر دو غش کردیم. 12 ظهر بود. ساعت 2 بیدار شدم و با آب یخ حموم کردم چون آب گرم کن خراب بود و آماده شدم ساعت 4 آلا رو بغل کردم و رفتیم خونه ی دوستم مهناز. تا 10 اونجا بودیم... بعد هم تاکسی گرفتیم و رفتیم خونه. ساعت 11 و نیم آلا بیدار شد و جی جی می خواست و من یادم رفته بود براش شیر بخرم. گرسنه اش بود و خوابش نمیرفت من هم زنگ زدم رستوران ویونا و پیتزا خریدم . کمی خورد و بعد خوابوندمش.
علاقه ی عجیبی داره به تی شرت هایی که می پوشم. مخصوصا اگر روشون چیزی نوشته شده باشه. دوست داره بشینه روی پام و دست بذاره روی یکی یکی حرف های روی لباسم و من براش هجی کنم...
داشتم حرف O رو یادش می دادم. نوک انگشت اشاره رو چسبوندم به نوک انگشت شصت و گفتم این O هستش... اون هم با خوشحالی کار من رو تکرار کرد و رفت نشون باباش داد: بابا ببین ... بابا ببین ... این O هستش...
آلا رو برداشتم اومدم خونه مامیم و با مامانم رفتم واکسنش رو زدیم بچه ام کلی گریه کرد تو دوتا دستاش زدن . بعد هم بردمش بقالی ...
پيام هاي ديگران () link یکشنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸٩ - مامان آلا کوچولو
آلا دیشب برای اولین بار با نی نی اش خوابید. آخه این نی نی یک پا و دست نداره و کچله ولی آلا از تمام نی نی های خوب و باکلاسش بیشتر دوستش داره...
تا صبح هم هی بیدار شد و جی جی دهنش کرد...هر روز صبح بیدار میشه و کارتون داداشی ها رو می بینه. الان هم کنترل رو داده به من و می گه داداشی بذار. تمام شبکه ها داره چیزای مزخرف نشون می ده من نمی دونم چه بلایی سر داداشی اومده ولی مگه این دختره قبول می کنه . پاشو کرده توی یه کفش می گه داداشی می خوام....
وقتی بهش می گم بخند می خوام ازت عکس بگیرم خودشو خیلی بامزه میکنه...
واای من عاشق این دختره ام

واسه آلا یه قاشق زرد خریدم که کجه تا بتونه راحت غذا بخوره. این قاشقه رو از مغرب دستش گرفته و خیلی دوستش داره. چقدر دنیای دختر بچه ها کوچیکه . کلی با این قاشقه با لذت غذا خورد
پيام هاي ديگران () link سهشنبه ۱٩ امرداد ۱۳۸٩ - مامان آلا کوچولو
آلا به زور پمپرز هاش رو برداشته داره یکی یکی پای نی نی هاش می کنه می گه : ببین! نی نی پی پی کرده....
من اگه آلا رو نداشتم چکار می کردم؟؟؟؟ زندگی فقط با اون قشنگه....
داره تند تند دور اتاق می دوه و گاهی سرش گیچ می ره و میفته و بعد می گه آلا افتاد . .. بعد می پره تو بغل من که لوسش کنم و نازش کنم و بگم وااایی چه دختر خوشکلی چقدر نازه چقدر ماهه چه موهایی چه لباس خوشکلی و حسابی بوسش کنم باز بره دور اتاق بچرخه ...
پيام هاي ديگران () link پنجشنبه ۱٤ امرداد ۱۳۸٩ - مامان آلا کوچولو
آلا دستش رو که یه زخم کوچیک شده نشونم می داد امروز می گفت آلا اوخ شده آلا مریضه :)
این چند روزه یاد گرفته هر چی هست می گه این مال منه. جرات ندارم دست به وسایلش بزنم زود ازم می گیره و می گه این مال منه
امشب یه لباس طلایی پوشیدم می گه این چیه؟ این لباسه خیلی خوشدله :) ماما خوشدله...
بعد به سعید می گه ببین ماما خوشدله . لباس خوشدله
جدیدا یاد گرفته دستاشو میندازه دور گردنم و رو پام می شینه و بغلم می کنه و گردنش رو کج می کنه می گه بوسم کن... در این حالت دلم می خواد بخورمش.
آلا به گل سر می گه : "مت" نمی دونم این کلمه هه کجایی یه شاید فرانسوی باشه...
پيام هاي ديگران () link سهشنبه ۱٢ امرداد ۱۳۸٩ - مامان آلا کوچولو
از وقتی از دانشگاه برگشتم دارم درس می خونم . اینم نتیجه ی درس خوندن:
کتاب و دفترای پخش شده که ازشون عکس میگیره تا در آینده یادش بیاره که واسه گرفتن این مدرک چه سختیهایی کشیده
خوب بذارین از تولد من و تولد آلا بگم
تولد من ١٧ خرداد بود که سعید برام یه لپ تاپ سونی خرید

تولد آلا 1 تیر بود...ظهرش به مناسبت تولد آلا با سعید سه تایی رفتیم رستوران لا مارین که غذاهای دریایی داره و خیلی خوش گذشت. آلا هم کلی آتیش سوزوند اونجا



3 تیر براش یه جشن کوچولو گرفتیم و عمه ها و خاله ها و بچه هاشون رو دعوت کردیم...
آلا اول یه پیرهن بنفش پوشیده بود که شهره دوستم تو ایران براش خریده بود.







بعدش یه پیرهن سفید تنش کردم که سعید براش خریده بود ولی آلا خیلی خسته اش بود و دیگه از رمق افتاده بود و همه اش گریه می کرد و بهانه می گرفت. لباسش هم اذیتش کرده بود








بعد از اینکه کیک رو آوردیم و شمع ها رو فوت کردیم لباسش رو عوض کردم و یه پیرهن زرد تنش کردم که خوشحال شد و سرحال اومد


ساعت 11 شب بود دیگه که با سعید و آلا رفتیم استودیو. اول چند تا عکس خانوادگی گرفتیم و بعد می خواستیم از آلا عکس تکی بگیریم. آلا اونجا رو تقریبا نابود کرد بسکه همه چیزاشون رو به هم ریخت و آخرش نذاشت یه عکس درست حسابی هم ازش بگیریم... تا 12 اونجا بودیم و قرار شد یه روز دیگه بریم عکسایی که واسه چاپ می خوایم رو انتخاب کنیم که تا امروز نرفتیم...

سعید هم یه عطر بهم هدیه داد به مناسبت بدنیا آوردن آلا

آلا خونه سازیاشو خیلی دوست داره . از صبح زود که بیدار میشه باهاشون بازی می کنه تا شب:




این روزها آلا حسابی حرف میزنه و همه کلمه ها رو می گه ... البته سعید هم به فارسی علاقه مند شده و همش باهاش فارسی (سر و ته) حرف می زنه و فکر کنم آخرش هیچ کدومشون یاد نگیرن . من هم این وسط شدم مترجم...
وقتی میریم بیرون و برمیگردیم می گه : دد تموم شد... دد رفتیم خوب بود؟
امروز با آلا رفتیم توی آشپزخونه. ظرفها رو من صابونی کردم و اون آب کشید.... تخم مرغ ها رو با هم شکوندیم و سرخ کردیم... تست ها رو اون توی تستر انداخت... شکر ریخت و لپتون رو انداخت توی لیوان... با هم صبحانه خوردیم. اون دهن من کرد و من دهن اون....
بعد با هم خونه رو تمیز کردیم. توپ های ریز ریز رو که همه جای خونه پخش شده جمع کردیم و توی سطل اسباب بازیهاانداختیم ... آخه بابا که بیاد میخوایم خونمون تمیز باشه...
رفتیم توی حموم و آب بازی کردیم... برای هم لیف زدیم و من که شامپو زدم اون سرم رو شست...
بعد هم رفتیم لباسای خوشدل پوشیدیم تا عروس بشیم :)
موهامونو شونه کردیم. میک آپگذاشتیم ... دخترک برای من رژ زد... من تل سبز سرم کردم رنگ لباسم و آلا تل صورتی
بعد نی نی اش رو آورد و گفت نی نی پی پی کرده. ببین. نی نی بشور... نی نی آب بازی
و نی نی رو بردیم توی حموم و شستیم...
بعد رفتیم و برای بابا هندونه قاچ کردیم و توی یخ چال گذاشتیم...
تلویزیون رو روشن کردیم و کارتون دیدیم ... دخترک هی با خودش تکرار می کرد:
بابا نیییسست... بابا سر کار.... خونه تمیزززز.... ماما خوشدل... آلا خوشدل...
پيام هاي ديگران () link سهشنبه ۸ تیر ۱۳۸٩ - مامان آلا کوچولو

دیروز که برابر بود با ٢٨ ژانویه ٢٠١٠ آلا در سن یک سال و ٧ ماه و ١ هفتگیش پاشو به مهد کودک گذاشت... البته خودش خیلی خوشحال بود... بر عکس ما که ناراحت بودیم...
آلا وقتی پی پی کرده فوری شلوارشو در میاره و می گه حموم... البته من هنوز پمپرز رو ازش نگرفتم...
دو تا دندون دیگه هم در آورده... خیلی خیلی فضوله و اصلا نمی تونه یه جا بند بشه... خیلی از کلمه ها رو می گه ... ایرانی رو خیلی خوب می فهمه... کلمه ها رو اینجوری ادا می کنه:
افتاد: ادا
زینب: انب
پستونک: سو
کاکائو: کاکو
آب: آب
دریا: دا
جوراب: جوبا
کفش: کش
شیر : جی جی
بیرون: دد
شیدا: ادا
بعضی فعل ها رو هم می گه مثل : بده, کو..
اسم خدمتکار مامانم رحمته... آلا بیست و چهار ساعته می گه رحمت و ت رو خیلی غلیظ تلفظ می کنه... تنها کلمه ای که درست می گه
به غیر از این کلمه ها هر چی هم که بگیم طوطی وار تکرار می کنه...
هنوز حسابی لاغره و بد غذا... دوست داره قاشق رو بدیم دست خودش ...
بلده شلوارشو در بیاره... توی خواب هر وقت جی جی خواست خودش تو دهنش می ذاره و بعد پستونکش رو می خوره... از روی همه چیز می پره و کیف می کنه... عاشق موسیقیه که باهاش بتونه دست بزنه و برقصه... خلاصه خیلی فضوله...










دندون چهاردهم و پانزدهم و شانزدهم آلا هم پشت سر هم در اومدن . یکی بالا و دو تا پایین.
آلا هنوز حسابی فضوله و هر چی رو که بخواد به زور می گیره و میدوه فرار می کنه. چند تا کلمه می گه مثل آب, بده , و هر چی بگیم رو تکرار می کنه البته با تلفظ خودش . ایرانی رو حسابی می فهمه و عاشق بیرون رفتنه. من و آلا ٢۴ آذر تا ١٧ دی می ریم مشهد.
دو روز پیش واکسنش رو زدیم وزنش ١٠.۶ بود که خوب بود ولی خونش باید ١٢ باشه و ١٠.۶ بود که پایین بود و دکتر گفت باید ویتامین بیشتری بهش بدیم.
پيام هاي ديگران () link جمعه ٢٩ آبان ۱۳۸۸ - مامان آلا کوچولو
دندون سیزدهم آلا بالا سمت راست بین دندون آسیاب و چهار دندون وسط داره در میاد.
دوشنبه خونه مامانم اینا پای کامپیوتر در حال درس خوندن بودم که جیغ خواهرم رو شنیدم. رفتم دیدم دختر خواهرم شیدا و آلا توی راهرو هستن و زمین پر از خون شده. آلا بچم وای ساده بود و با تعجب نگاه می کرد. از دستش مثل آبشار خون می ریخت. نمی دونستم چکار کنم بغلش کردم و بردمش تو حموم دیدم بریدگی دستش اونقدر زیاده که نمی شه جلوی خون ریزیشو گرفت.
بابام لامپ اتاق خواهرم رو عوض که کرده بوده لامپ قدیمی رو روی میز میذاره و آلا برمیداره و توی دستش میشکنه.
مامانم یک عالمه پنبه و پارچه آورد و دست آلا رو بست. تمام لباس من و خودش و زمین پر از خون شده بود و نصف انگشتش بریده بود . با برادرم و زنش که همون موقع تازه رسیده بودن آلا رو برداشتم و رفتیم بیمارستان نزدیک خونمون. اینجا یک بیمارستان مرکزی هست و چندین بیمارستان کوچیک مثل درمونگاه های ایران که اگر به مراقبت بیشتر احتیاج داشته باشی تحویلت می کنن روی بیمارستان مرکزی که اسمش سلمانیه هست.
دکتر تا دست آلا رو دید گفت باید جراحی و بخیه بشه و تحویلش می کنم رو سلمانیه. من با خودم فکر کردم که اونجا چون بیمارستان حکومتی یه شاید دکتر های خوبی نداشته باشه و آلا رو ببرم بیمارستان خصوصی بهتره. خواستم برم خونه پول بردارم که برادرم گفت من فعلا پول باهامه و رفتیم بیمارستان خصوصی. اونجا دکتر تا آلا و لباس پر از خونش رو دید ترسید حتی باند دستش رو باز کنه و گفت ما فعلا جراح نداریم و ببرینش بیمارستان مرکزی بهتره. بعد رفتیم بیمارستان مرکزی و کلی معطل شدیم تا نوبت جراحیش شد. دم در اتاق عمل دکتر آلا رو گرفت و گفت نمی شه کسی باهاش باشه. بچم رو بردن و من تمام مدت پشت اتاق روی زمین نشسته بودم و گوشهام رو تیز کرده بودم که ببینم آلا گریه می کنه یا نه. هیچ صدایی ازش نشنیدم و گفتم حتما بیهوشش کردن. ربع ساعت نشد که دکتر آوردش بیرون در حالی که آلا می خندید و تا من رو دید اومد تو بغلم و گریه کرد. دکتر گفت اصلا گریه نکرد و ما مواظبش بودیم. بهش ۳ تا بخیه زدن و گفتن خودش آب می شه و دو روز دیگه ببرینش درمونگاه تا باندش رو عوض کنن. خونه که رسیدم ساعت ۱۲ و نیم شب بود و لباسهای آلا رو عوض کردم و اومدم خوابش کنم و آلا نمی خوابید و دست می زد و خوشحال بود و هی می خواست باند دستش رو بکنه. تا ۳ بیدار بود و بعد خوابید.
پيام هاي ديگران () link چهارشنبه ۱٥ مهر ۱۳۸۸ - مامان آلا کوچولو
من و آلا یک شنبه ٣٠ آگوست برگشتیم بحرین. واسه فوق لیسانسم دانشگاهم رو عوض کردم و رفتم تو همون دانشگاهی که لیسانسم رو گرفته بودم ثبت نام کردم. واسه این ترم ٣ درس گرفتم سه شنبه و چهارشنبه و پنج شنبه ها از ۴ تا ٩ شب.
١ سپتامبر رفتم مدرسه و قرار داد سال جدید رو امضا کردم. ١۵ دینار به حقوقم اضافه کردن و منتقلم کردن قسمت دبیرستان. از همون روز هر روز صبح ٧ تا ١ مدرسه هستم. فردا دانش آموزها می یان.
آلا خیلی حرف می زنه اما معلوم نیست چی می گه. با هر صدای کوچکترین موسیقی فوری می رقصه و عاشق موسیقی یه. موهاش هم حسابی فرفری شده.
پيام هاي ديگران () link یکشنبه ۱٥ شهریور ۱۳۸۸ - مامان آلا کوچولو

