من و سعید پیوند عشقمون رو 15 سپتامبر 2005 بستیم و از 7 اوکتبر 2007 در انتظار آلا کوچولو بودیم که 21 ژوئن 2008 به دنیا اومد و جمع خانوادگی ما رو کامل کرد. این وبلاگ دفترچه خاطرات من, سعید و آلا کوچولو است.
بیوگرافی آلا قبل از تولد
ايميل مامان آلا
مطالب اخیر
16 تا دندون و چند کلمه حرف
دندون سیزدهم و انگشت بریده
هوای گرم بحرین
همچنان در مشهد
پنج شنبه. 9 جولای 2009 . دومین روز در مشهد
8 جولای 2009 . اولین روز در مشهد
سفر به ایران
تولد من و تولد آلا و ده تا دندون
امتحان وزارت تعلیم و تربیت برای شغل معلمی
آرشیو وبلاگ
بهمن ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
شهریور ۸٢
لینک دوستان
زینب و سعید
بانوی هستی
آمار وبلاگ
RSS 2.0
دیروز که برابر بود با ٢٨ ژانویه ٢٠١٠ آلا در سن یک سال و ٧ ماه و ١ هفتگیش پاشو به مهد کودک گذاشت... البته خودش خیلی خوشحال بود... بر عکس ما که ناراحت بودیم...
آلا وقتی پی پی کرده فوری شلوارشو در میاره و می گه حموم... البته من هنوز پمپرز رو ازش نگرفتم...
دو تا دندون دیگه هم در آورده... خیلی خیلی فضوله و اصلا نمی تونه یه جا بند بشه... خیلی از کلمه ها رو می گه ... ایرانی رو خیلی خوب می فهمه... کلمه ها رو اینجوری ادا می کنه:
افتاد: ادا
زینب: انب
پستونک: سو
کاکائو: کاکو
آب: آب
دریا: دا
جوراب: جوبا
کفش: کش
شیر : جی جی
بیرون: دد
شیدا: ادا
بعضی فعل ها رو هم می گه مثل : بده, کو..
اسم خدمتکار مامانم رحمته... آلا بیست و چهار ساعته می گه رحمت و ت رو خیلی غلیظ تلفظ می کنه... تنها کلمه ای که درست می گه
به غیر از این کلمه ها هر چی هم که بگیم طوطی وار تکرار می کنه...
هنوز حسابی لاغره و بد غذا... دوست داره قاشق رو بدیم دست خودش ...
بلده شلوارشو در بیاره... توی خواب هر وقت جی جی خواست خودش تو دهنش می ذاره و بعد پستونکش رو می خوره... از روی همه چیز می پره و کیف می کنه... عاشق موسیقیه که باهاش بتونه دست بزنه و برقصه... خلاصه خیلی فضوله...










دندون چهاردهم و پانزدهم و شانزدهم آلا هم پشت سر هم در اومدن . یکی بالا و دو تا پایین.
آلا هنوز حسابی فضوله و هر چی رو که بخواد به زور می گیره و میدوه فرار می کنه. چند تا کلمه می گه مثل آب, بده , و هر چی بگیم رو تکرار می کنه البته با تلفظ خودش . ایرانی رو حسابی می فهمه و عاشق بیرون رفتنه. من و آلا ٢۴ آذر تا ١٧ دی می ریم مشهد.
دو روز پیش واکسنش رو زدیم وزنش ١٠.۶ بود که خوب بود ولی خونش باید ١٢ باشه و ١٠.۶ بود که پایین بود و دکتر گفت باید ویتامین بیشتری بهش بدیم.
پيام هاي ديگران () link جمعه ٢٩ آبان ۱۳۸۸ - مامان آلا کوچولو
دندون سیزدهم آلا بالا سمت راست بین دندون آسیاب و چهار دندون وسط داره در میاد.
دوشنبه خونه مامانم اینا پای کامپیوتر در حال درس خوندن بودم که جیغ خواهرم رو شنیدم. رفتم دیدم دختر خواهرم شیدا و آلا توی راهرو هستن و زمین پر از خون شده. آلا بچم وای ساده بود و با تعجب نگاه می کرد. از دستش مثل آبشار خون می ریخت. نمی دونستم چکار کنم بغلش کردم و بردمش تو حموم دیدم بریدگی دستش اونقدر زیاده که نمی شه جلوی خون ریزیشو گرفت.
بابام لامپ اتاق خواهرم رو عوض که کرده بوده لامپ قدیمی رو روی میز میذاره و آلا برمیداره و توی دستش میشکنه.
مامانم یک عالمه پنبه و پارچه آورد و دست آلا رو بست. تمام لباس من و خودش و زمین پر از خون شده بود و نصف انگشتش بریده بود . با برادرم و زنش که همون موقع تازه رسیده بودن آلا رو برداشتم و رفتیم بیمارستان نزدیک خونمون. اینجا یک بیمارستان مرکزی هست و چندین بیمارستان کوچیک مثل درمونگاه های ایران که اگر به مراقبت بیشتر احتیاج داشته باشی تحویلت می کنن روی بیمارستان مرکزی که اسمش سلمانیه هست.
دکتر تا دست آلا رو دید گفت باید جراحی و بخیه بشه و تحویلش می کنم رو سلمانیه. من با خودم فکر کردم که اونجا چون بیمارستان حکومتی یه شاید دکتر های خوبی نداشته باشه و آلا رو ببرم بیمارستان خصوصی بهتره. خواستم برم خونه پول بردارم که برادرم گفت من فعلا پول باهامه و رفتیم بیمارستان خصوصی. اونجا دکتر تا آلا و لباس پر از خونش رو دید ترسید حتی باند دستش رو باز کنه و گفت ما فعلا جراح نداریم و ببرینش بیمارستان مرکزی بهتره. بعد رفتیم بیمارستان مرکزی و کلی معطل شدیم تا نوبت جراحیش شد. دم در اتاق عمل دکتر آلا رو گرفت و گفت نمی شه کسی باهاش باشه. بچم رو بردن و من تمام مدت پشت اتاق روی زمین نشسته بودم و گوشهام رو تیز کرده بودم که ببینم آلا گریه می کنه یا نه. هیچ صدایی ازش نشنیدم و گفتم حتما بیهوشش کردن. ربع ساعت نشد که دکتر آوردش بیرون در حالی که آلا می خندید و تا من رو دید اومد تو بغلم و گریه کرد. دکتر گفت اصلا گریه نکرد و ما مواظبش بودیم. بهش ۳ تا بخیه زدن و گفتن خودش آب می شه و دو روز دیگه ببرینش درمونگاه تا باندش رو عوض کنن. خونه که رسیدم ساعت ۱۲ و نیم شب بود و لباسهای آلا رو عوض کردم و اومدم خوابش کنم و آلا نمی خوابید و دست می زد و خوشحال بود و هی می خواست باند دستش رو بکنه. تا ۳ بیدار بود و بعد خوابید.
پيام هاي ديگران () link چهارشنبه ۱٥ مهر ۱۳۸۸ - مامان آلا کوچولو
من و آلا یک شنبه ٣٠ آگوست برگشتیم بحرین. واسه فوق لیسانسم دانشگاهم رو عوض کردم و رفتم تو همون دانشگاهی که لیسانسم رو گرفته بودم ثبت نام کردم. واسه این ترم ٣ درس گرفتم سه شنبه و چهارشنبه و پنج شنبه ها از ۴ تا ٩ شب.
١ سپتامبر رفتم مدرسه و قرار داد سال جدید رو امضا کردم. ١۵ دینار به حقوقم اضافه کردن و منتقلم کردن قسمت دبیرستان. از همون روز هر روز صبح ٧ تا ١ مدرسه هستم. فردا دانش آموزها می یان.
آلا خیلی حرف می زنه اما معلوم نیست چی می گه. با هر صدای کوچکترین موسیقی فوری می رقصه و عاشق موسیقی یه. موهاش هم حسابی فرفری شده.
پيام هاي ديگران () link یکشنبه ۱٥ شهریور ۱۳۸۸ - مامان آلا کوچولو
سلام. خوب اونقدر ننوشتم که نمی دونم از کجا شروع کنم. آخه اینترنت ایران اونقدر یواشه که اعصاب آدم رو خورد می کنه. من شنبه ٢۵ جولای برگشتم بحرین و ٢٧ جولای عروسی برادرم بود که برای آلا یک لباس عرو س قشنگ از مشهد گرفته بودم و خیلی قشنگ شده بود اما خوب خیلی گریه کرد و اذیت کرد و همش می خواست تو بغلم باشه.
دوباره ٢ آگوست بلیط داشتم واسه مشهد که از هواپیما جا موندم و ٣ آگوست اومدم و تا ٣٠ آگوست فعلا تو مشهد هستم.
پیشرفت های آلا:
دندون یازدهم آلا هم در حال در اومدنه که برعکس دندون های قبلی که مشکلی نبود این یکی خیلی اذیتش کرده و شبا تو خواب یکدفعه می پره و جیغ می زنه.
حسابی حرف می زنه اما نه انگلیسی نه عربی نه فارسی بلکه یک زبون من در آوردی که هیچکی جز من نمیفهمه.
زمین و زمان رو بهم ریخته. یه لحظه ازش غافل شی باید منتظر یه فاجعه باشی . خیلی فضول شده. حالا سعی می کنم یه جوری عکس آپلود کنم و بذارم از عروسی و ایران اگر هم نشد که عکسا طلبتون تا برگردم بحرین.
ایران خیلی خوش میگذره جاتون خالی.
پيام هاي ديگران () link یکشنبه ٢٥ امرداد ۱۳۸۸ - مامان آلا کوچولو
صبح ساعت 10 بیدار شدم و هما خانم واسم صبحانه آورد با نون سنگک . هرچی تو کابینت ها دنبال شکر می گشتیم پیدا نکردیم. آخرش هما خانم شکر آورد و توی چاییمون ریختیم و من چای آلا رو هم پر از بیسکوییت کردم و تا ازش چشیدم وایییییییی این که نمک بوده نه شکر. خلاصه هما خانم رفت از خونه خودشون شکر آورد و دوباره چای درست کرد که نمی دونم چه چایی بود ولی مزه ی خاصی می داد و من نمی تونستم بخورم و اون بیچاره هی می گفت چایت یخ کرد. بعد از صبحانه نشستم پای تلفن و شماره های مورد نیازم رو از 118 گرفتم و به یکی از دوستان وبلاگی هم زنگ زدم و باهاش قرار گذاشتم.
ناهار زنگ زدم رستوران سعادت و زرشک پلو با مرغ خریدم که خیلی خوب نبود و آلا هم همه ی برنج ها رو روی زمین ریخت. آلا رو خوابوندم و نشستم پای اینترنت که سر ساعت 3 و نیم بیدار شد و من که ساعت 5 وقت دکتر داشتم و رفتم توی حموم دوش بگیرم ولی آلا اونقدر دم در گریه کرد که مجبور شدم در حموم رو باز بذارم و همینجور که با آلا حرف می زنم و بازی می کنم دوش هم بگیرم. بیچاره هما خانم صدای گریه ی آلا رو شنیده بوده و فهمیده بوده من تو حمومم می خواسته بیاد بالا اما خوب من که تو حموم بودم کی درو براش باز می کرد.
خلاصه تاکسی گرفتم و هما خانم آلا رو بغل کرد و تا دم در تاکسی باهام اومد و آلا هم خوشحال بود و بای بای می کرد. رفتم دکتر و فشارم رو هم چک کردن که 160 رو 100 بود و با اینکه من فکر می کردم فشارم خوبه و احساس سر درد نداشتم اما خوب بالا بود. ساعت نزدیک 7 و نیم بود که خونه رسیدم و دیدم که هما خانم و آلا و اصغر آقا همه تو حیاطن و آلا خوشحاله و بازی می کنه. بیچاره ها می گفتن که آلا همش گریه می کرده و می خواسته بغلش کنن و اونا هم همش با آلا راه می رفتن و خیلی خسته شده بودن. من هم گفتم اصلا آلا رو هر وقت که گریه کرد بغل نکنن و سرش رو به چیز دیگه ای گرم کنن وگرنه عادت می کنه.
شب ساعت 9 من و آلا و اصغر آقا و هما خانم رفتیم مرکز خرید پروما که من دنبال پودر ماکس فکتور می گشتم و نداشت و آخرش یه فروشنده ی مردی یه تقلبیش رو بهم فروخت و من با اینکه حس کرده بودم تقلبیه و بهش هم گفتم اما مرده گفت نه بابا خانم اینجا پروما است و اینا همه مارک و شماره دارن و خلاصه منم چون احتیاج داشتم خریدم و طبقه بالا که رفتم نشون یه مغازه دیگه که دادم قشنگ فهمید تقلبیه. خواستم برم با مرده دعوا کنم اما حوصله نداشتم و گفتم ولش کن جوابشو بذار خدا بده.
به جاش یه لباس عروس خیلی قشنگ برای آلا خریدم برای عروسی برادرم . وقتی خواستیم بریم خونه تو آخرین مغازه آلا یه عروسک دید و همینجور گرفته بودش و باهاش حرف می زد و خیلی دوسش داشت. عروسکه خیلی زشت بود و کچل بود اما خوب چون آلا اصلا حاضر نبود پسش بده براش خریدم و رفتیم خونه. تو ماشین که آلا تموم دست و پای عروسکه رو خورد و بستنی خریده بودم که همه ی بستنی من رو خورد و بعد چشمش دنبال بستنی هما خانم بود و گریه می کرد و بستنی اونو می خواست
خونه که رسیدیم آلا میز وسط مبلا رو زد شکوند و خودش هم ترسید و گریه کرد و چون تو راه حسابی خوابیده بود سیر خواب شده بود و اصلا نمی خواست بخوابه و دست تو چشم من می کرد و قاه قاه می خندید و چون من هم خندم می گرفت فکر کرده بود این یه جور بازیه و هی تکرارش می کرد.
شب به زور خوابید
پيام هاي ديگران () link جمعه ۱٩ تیر ۱۳۸۸ - مامان آلا کوچولو
صبح ساعت ٨ بلند شدم و تا آماده شدیم و آلا بیدار شد و آمادش کردیم شد ١٠. با برادر و مادرم رفتیم فرودگاه . اونقدر فرودگاه شلوغ بود که نگو و نپرس. فوری سوار هواپیما شدیم . جای من سمت راست کنار پنجره بود و یک مردی که سر و وضع مرتبی نداشت کنارم نشست و من همش از آنفلونزای خوکی می ترسیدم و اونقدر به مهماندار اصرار کردم تا جامو عوض کرد و من رو قسمت فرست کلاس نشوند. آلا روی پام خوابش رفت و براش یک تخت آوردن وصل کردن به دیوار و آلا یک ساعتی توی اون راحت خوابید و بعد بیدار شد و حسابی فضولی کرد .
کلا پرواز راحت و خوبی بود و وقتی هم که رسیدیم یک کارگر کمکون کرد و چمدونامون رو گرفت و تا از فرودگاه خارج شدیم اصغر آقا و خانمش که سرایدار هستن رو بیرون دیدم و اونا من رو به خونه رسوندن.
خونه حسابی کثیف بود و خانم اصغر آقا چون شهرستان بوده نتونسته بوده خونه رو تمیز کنه بنابراین من و اون به جون خونه افتادیم و خونه رو حسابی تمیز کردیم و اساسا رو تو کمد چیدیم. من که از صبح چیزی نخورده بودم اصغر آقا رفت و برام یه ساندویچ جیگر گرفت که خیلی خوب نبود. نه اون طوری که من فکر می کردم.
بعد من یه دوش گرفتم و آماده شدیم و رفتیم حرم واسه نماز مغرب. آلا مگه گذاشت. خانم اصغر آقا بچه رو گرفت و اونقدر باهاش راه رفت که گریه نکنه و من بتونم نماز بخونم. بعد هم تو اون شلوغی حرم با کالسکه ی توی دستمون خودمون رو رسوندیم نزدیکای ضریح امام رضا و خانم اصغر آقا که اسمش هما است آلا رو گرفت و من تونستم زیارت و نماز زیارت بخونم و واسه همه هم دعا کردم.
ساعت ١٠ کم کم از حرم برگشتیم و توی راه به یاد قدیم آب طالبی یخ خوردیم که خیلی چسبید و ساندویچ مرغ و سوسیس هندی خریدیم و تاکسی گرفتیم رفتیم خونه. از بقالی کنار خونه هم یک چپس چیتوز سرکه ای و یک پفک اشی مشی گرفتم 
خونه رفتیم و اصغر آقا کارت اینترنت گرفت و کانکت شدم اما سرعتش خیلی یواش بود و نه فیس بوک باز می شد نه ام اس ان نه گوگل و تازه می خواستم عکس آپلود کنم اما تاینی پیک رو فیلتر کردن. به من بگین چه کنم
پيام هاي ديگران () link چهارشنبه ۱٧ تیر ۱۳۸۸ - مامان آلا کوچولو
امروز صبح دیرتر از همیشه رسیدم سر کار. تا اومدم صبحانه بخورم تمام معلم ها رو صدا کردند برای بستن قرارداد جدید ولی به من گفتن فردا بیا. من تک تنها تو دفتر معلم ها نشسته بودم و از فرصت استفاده کردم و زنگ زدم ایران وقت دکتر گرفتم واسه ٩ جولای ۵ عصر. به محض اینکه تلفن رو قطع کردم پدرم تماس گرفت و گفت حالش بده و دستگاه فشارم رو ببرم ببینم از چیه. من فوری بدون اینکه به کسی چیزی بگم یا از مدیرمون اجازه بگیرم از مدرسه بیرون رفتم و با سرعت ١۴٠ رانندگی می کردم تا به خونه رسیدم. خواهر سعید امروز می خواست بره دکتر و نمی تونست آلا رو بگیره بخاطر همین آلا توی خونه بود پیش سعید. رفتم خونه و دستگاه فشارم رو برداشتم و با سعید و آلا به طرف خونه ی پدرم حرکت کردیم. پدرم سرش گیچ می رفت و نمی تونست راه بره . مدتی طول کشید تا تونست راه بره و من و سعید و بابام رفتیم بیمارستان و آلا رو گذاشتم پیش خواهرم.
الحمدالله به خیر گذشت و چیزی نبود. چون پدرم مدتی قبل عمل قلب انجام داد همه فکر کرده بودیم از قلبشه که دکتر گفت فقط مسمومیته بخاطر غذایی که خورده و ناراحتی قلبی نداره و خیال هممون راحت شد. بابا رو بردیم خونشون و من با سعید رفتم خونه که ماشینم رو بردارم و برگردم خونه مامانم. تمام طول راه از خستگی خواب بودم. وقتی به خونه رسیدم حس کردم نمی تونم رانندگی کنم و رفتم خونه یه خورده استراحت کردم. بعد رفتم خونه ی مامانم و خواهرم ناهار درست کرده بود. مامانم که مدتیه ایرانه و شنبه ی هفته ی دیگه برمیگرده. من هم ٨ تا ٢۶ جولای میرم مشهد. دیروز رفتم و مقداری سوغاتی واسه دوست و آشناها گرفتم. سعید راضی نبود برم اما بابام که ازش پرسید چرا نمی ذاری زینب بره گفت چون می ترسم آنفلانزای خوکی بگیره که قول دادم ماسک بپوشم تو فرودگاه و سعید راضی شد. پدرم براش توضیح داد که ایران وطنشه و نمی تونه مدت طولانی دور از وطن باشه.
۶ جولای عقد خواهرمه و من هنوز هیچ چیزی آماده نکرده ام. عصر با خواهرم و آلا رفتیم بازار و هرچی گشتیم هیچ چیز قشنگی پیدا نکردم و همه ی لباسها خیلی شلوغ پلوغ و عقده ای بودن در صورتیکه من یک لباس ساده و قشنگ و مرتب می خواستم. فقط چند تا شال و مانتو واسه ایران خریدم. امشب عروسی برادر دوستم هم بود که اصلا جون ندارم برم و خیلی خسته هستم. تازه وقتی از ایران برگردم فوری عروسی برادرمه و برای اون هم نه لباس دارم نه چیزی آماده کردم و این چند مدت قبل از ایران رفتنم باید هر روز برم بازار و دنبال لباس بگردم.
فقط فردا و پس فردا می رم سر کار و دیگه تمووووووووووووم. راحت می شم. دو ماه تعطیلم. این یک سال خیلی سخت گذشت. درس دادن به بچه های ابتدایی و چیز فرو کردن تو مغزشون خیلی سخت بود. سال دیگه قراره توی قسمت دبیرستان کار کنم که امیدوارم بهتر از امسال باشه. فردا می خوان برای معلم ها جشن بگیرن و من نمی دونم چی بپوشم.
خیلی خوشحالم که قراره برم ایران . دلم برای نفس کشیدن تو هوای وطنم تنگ شده بود. کلی کتاب و نوار و سی دی و تخمه و پفک و لواشک و ساندویچ و پیتزا و بستنی قراره بخرم. به نظرتون آلا قراره دیوونه ام کنه تو ایران؟
تو این چند مدت خیلی اتفاقا افتاده نمی دونم از کجا شرع کنم. آلا راه می ره . بهتره بگم می دوه و هر دو قدم می خوره زمین:) دو هفته پیش دندون نهمش بالا سمت چپ کنار دندون آسیاب در اومد و دقیقا پایین اون دندون دهم در حال در اومدنه.
چند روز پیش که از سر کار برگشتم خونه دیدم مامانم جلوی موهای آلا رو کوتاه کرده و من ٣ روز گریه می کردم از ناراحتی:(
٧ جون تولدم بود که پدرم حالش بد شد و بردنش بیمارستان و عمل قلب انجام داد و روز بعد که حالش بهتر شده بود از مدرسه که برگشتم حسابی سورپرایز شدم. سعید برام کیک و گل و زنجیر و تو زنجیری از داماس خریده بود و رو تخت گذاشته بود. اینم عکساش:



٢١ جون هم تولد آلا بود که توی خونه ی خودم براش جشن تولد گرفتم و همکارام و خاله هام و خواهرو برادرم اینا بودن و خیلی خوش گذشت و آلا کلی هدیه گرفت. راستی تو امتحان وزارت تعلیم و تربیت قبول شدم و امروز رفتم برای مصاحبه. دعا کنین اسمم رو تو روزنامه به عنوان یکی از قبول شده ها ببینم. آلا رو روز تولدش بردم استودیو و ازش عکس گرفتم که هنوز آماده نیست. فعلا همین عکسا رو که خودم انداختم داشته باشید:






سعید من رو جلوی مدرسه پیاده می کنه و می ره. پارک نیست و چند تا کار هم داره که باید بره و تو اون مدتی که من تو امتحانم انجام بده. وارد مدرسه می شم. یک حیاط بسیار بزرگه که اطرافش تا ۴ طبقه کلاسها قرار دارن . یک زن و یک مرد دم در نشستن و انگاری که مسئولن. می رم و خودم رو از لابلای دخترهای سیاه پوش به زور به جلو می کشونم و از اون زن می پرسم بایدکجا برم؟ می گه برو لجنه ١٢. همینجاست دست چپ. تمام طبقه ی هم کف رو می گردم و تا لجنه ی ٨ بیشتر رو نمی تونم پیدا کنم. ساعت ۴ ظهره و من شر شر عرق میریزم. برمیگردم و به اون خانم می گم لجنه ی ١٢ که اینجا نیست. میگه برو طبقه اول. طبقه اول رو هم تا آخر چک می کنم. نیست. صورتم خیس عرق شده. بر میگردم پایین و به اون خانم محل نمی دم و رو می کنم به آقای بغل دستیش و می گم اسم من زینبه رشته ام کامپیوتره کجا باید برم؟ توی لیست هایی که دستشه چک می کنه و اسمم رو پیدا می کنه. لجنه ی ١٩. با غضب به اون خانمه نگاه می کنم. می خنده. طبقه ی دوم. دو طبقه پله رو بالا می رم و لجنه ١٩ رو پیدا می کنم و می شینم سر جلسه ی امتحان
امتحان وزارت تعلیم و تربیت سالی یک بار برگزار می شه. هر کس قبول شد برای مصاحبه صداش می کنن و از بین هزاران هزار نفر از هر رشته ای تقریبا فقط ١٠ نفر رو انتخاب می کنن که بشه معلم مدرسه ی حکومتی. بقیه برن سال بعد بیان.
پارسال توی بیمارستان بستری بودم. بخاطر فشار بالام. یادتونه؟زنگ زدن و گفتن که فردا امتحانه. حتی اگر در حال مرگ بودم باید می رفتم . می گم این امتحان سالی یک بار برگزار می شه. یه چیزی مثل کنکور. نشستم به درس خوندن. ١٠٠ صفحه که خوندم پرستار اومد و فشارم رو گرفت و دید که خیلی بالاست. منتقلم کردند به اتاق زایمان و بعد از سه روز آلا بدنیا اومد. سعید رفت امتحان داد و اسمش جزو هفت نفری بود که قبول شده بودن. اسمش رو که تو روزنامه دیدیم از خوشحالی می پریدیم. روزی آلا بود.
یک سال گذشت. حالا نوبت منه. چقدر زود یک سال گذشت. هنوز درد زایمان یادمه.
هوا گرم بود. خیلی گرم. شر شر عرق می ریختم روی کاغذ. خدایا این سوال هوش است یا کامپیوتر؟ همه ی تلفظ ها که اشتباست. این رو درست بزنم یا غلط؟شاید عمدا تلفظ ها رو اشتباه نوشتن.
ساعت ٧ شب شد. امتحانم رو خوب دادم . سوالهایی رو که درست جواب دادم می شمارم. مینیمام باید بشم ٨٠ از صد.
یک سال گذشت. این یک سال من توی مدرسه ی نور کار کردم. چقدر سخت بود. چقدر تحمل کردم. این یک سال مادر هم بودم. سال سختی بود
منتظر مصاحبه هستم . برایم دعا کنید. به خاطر آلا
پيام هاي ديگران () link سهشنبه ٥ خرداد ۱۳۸۸ - مامان آلا کوچولو
